أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
62
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بيت مائيم عياران و عياران مائيم * در ديدهء مشترى قدم مىسائيم چرخ فلك و زهره ز هم بگشائيم * گر هيچ جز آن كند كه ما فرمائيم ديگر كلمه آنست كه گويى « 1 » عندى . اين نيز هم « 2 » بوى زلّت دارد ، زيرا كى با گوينده « 3 » اضافت دارد « 4 » . گويد نزديك من قارون گفت « إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدِي . » « 1 - » اين « 5 » چه « 6 » مراست از خزاين و مملكت نتيجهء آنست كى نزديك « 7 » منست از علم و حكمت . « فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ . » « 2 - » خطاب آمد كى : اى « 8 » جبريل او را با آن سراى او « 9 » و آن مماليك « 10 » و خزينهاى او به حكم اين دعوى ناسزاى او به زمين « 11 » فروبر تا بداند « 12 » كى آنجا كى سراپردهء قدس « 13 » جلال من « 14 » باشد ، روا نباشد كى ديگرى را در عالم منيّت انجمن باشد . و ديگر كلمه گفتن انا ، يعنى من « 15 » . بنده را گفتن اين نشايد كى ازو « 16 » بوى زوال و قطيعت « 17 » آيد « 18 » . ابليس گفت : انا . از آن الف انانيت آتش غيرت برافروخت ، هفتصد هزارساله طاعت و عبادت او را « 19 » بسوخت . خطاب آمد كى : اى موسم داغ لعنت بدرود كن اين جوار قربت من . گفتم كى من ، تو در مقابلهء گفتن « 20 » من ، مىگويى من . دور شو از من « 21 » اى سوخته خرمن ، تا من باشم و من . حكايت در شهر مرو زاهدى بود بر سر « 22 » كوهى صومعهاى ساخته بود « 23 » و از خلق
--> ( 1 ) - در متن : گوى ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - به گوينده ( 4 ) - + يعنى ( 5 ) - گفت اين ( 6 ) - كه ( 7 ) - پيش ( 8 ) - يا ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ممالك ( 11 ) - بر زمين ( 12 ) - بدانند ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - كبريا ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - از وى ( 17 ) - قطعيت ( 18 ) - + از بهر آنك ( 19 ) - وى را ( 20 ) - گفت ( 21 ) - منى ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد . ( 1 - ) سورهء قصص / 78 ( 2 - ) - سورهء قصص / 81